27
دى
1390
وحید

پرسه در حوالی زندگی

آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود. اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند: پاريس خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود. گفتم حرف اش را هم نزنيد. بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم. حالا كلوديا - همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد؛ بچه ها كفش و لباس ندارند؛ يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند.

پرسه در حوالی زندگی، روایت مصطفی مستور

8 نظر

دانشجو, ۵شنبه, 11/06/1390 - 16:47

سلام استاد
ترم ديگه هم تو دانشگاه فسا هستيد يا نه؟

وحید, ۵شنبه, 11/06/1390 - 19:51

سلام. :-)

خوشبختانه یا متاسفانه نه!
خوشبختانه از این جهت که:
تدریس کردن به این شکل وقت و انرژی خیلی زیادی رو می گیره و بنده در موقعیتی نیستم که بتونم بدون این که به جنبه های دیگه زندگیم لطمه بخوره چنین وقتی رو به تدریس در دانشگاه اختصاص بدم. این دو ترم که دانشگاه فسا بودم باعث شد خیلی به موقعیتهای شغلی دیگه ام لطمه بخوره.
متاسفانه از این جهت که: جو دانشگاه فسا رو خیلی دوست دارم. از خدمه و راننده هاش بگیر تا دانشجوها و کارمندها و اساتیدش اکثر آدمهای فهیمی هستن که در کنارشون بودن برام خوشایند و آموزنده بود. از این که باید از این جو خداحافظی کنم خوشحال نیستم.
حتی اگه اونجا نباشم، دلم هر هفته برای دیدن چهره شما دانشجوهای پرانرژی و لبخند زدن به روی شما پر می زنه. امیدوارم توی همه مراحل زندگیتون موفق باشین. :-)

kokab, ۵شنبه, 11/06/1390 - 21:14

البته برا شما!
چون فقط دو سال اونجا بودید به راحتی حرفاتون رو میشه قبول کرد!ولی حتی اگه یه ماه (البته با کمی اغراق، فقط کمی) از این دوسال بگذره دیگه نمیتونین این حرفها رو به راحتی بزنین، چون حتما اون موقع نظرتون عوض شده!!!!
خوشحالم که شما با یه پس زمینه فکری خوب با فسا خداحافظی میکنید...
ولی من فقط و فقط وقتم رو تو فسا تلف کردم!

ما, ۳شنبه, 11/11/1390 - 22:50

مشکل بیشتر ماها اینه که همه چیزو با عینک دودی نگاه می کنیم
اگه عینکتونو بردارید میبینید که حرف آقای دانشمند درسته
مطمئنا ایشون خیلی بدی ها دیدن اونجا اما هیچ وقت نذاشتن این بدی ها باعث بشه پاکی و صفای چهره ی بچه ها ، دوستی و رفاقت اساتید و زحمت کارمندان از یادشون بره
چه خوبه یه کم بدی های همدیگرو نادیده بگیریم و فقط خوبی های همدیگرو تو خاطرمون نگه داریم

علی پور, ۵شنبه, 11/06/1390 - 23:08

عالی بود بسیار عالی.

دانشجو, ۵شنبه, 11/06/1390 - 23:19

منم به جای اقای دانشمند بودم ،میرفتم ازفسا ودیگه نگاه به پشت سرم هم نمیکردم.
چون کارکنان فسایی( به دلیل فرهنگشون) نه احترامی برای اساتید قائل اند ونه برای دانشجو.

z.nadi, جمعه, 11/07/1390 - 00:07

سلام,
همه جا هم ادمای خوب داره هم بد, پس نمیشه قضاوت کامل کرد , من که از فسا بدی ندیدم اما هر کس نظر خاص خودشو داره,.,.
هرجا هستید و رفتید, شاد بودنتون ارزوی ما هست,

sohaila, جمعه, 11/07/1390 - 11:21

سلام استاد چقدر حیف شد که می خواید برید مطمئنم که با رفتنتون قشنگ جای خالیتون احساس میشه بابت زحماتی که تویه این مدت واسه ما کشدید واقعا ممنون امیدوارم به تمام آرزوهاتون برسید اون نصیحت هایی هم که سر کلاس بهمون گفتید هیچ گاه فراموش نمی کنم !