23
دى
1390
وحید

صبحانه

بعدِ صبحانه ابروهايش بالا رفت. دنبال كيفش روي صندلي كناري گشت. درش باز بود. پاكت سيگارش را درآورد.
با چشمهاي مهربان تعارف كرد:
- سيگار؟
ماتِ اداهايش، لبخند زدم:
- نه!
يكي گذاشت كنار لبش. گوشهء ديگر لبش گفت:
- " هر وخ بعد ِ صبونه دلت سيگارخواس،..." -"خــواس" را كشيده و دلبرانه گفت. ـ
كبريت زد؛ نگرفت.
كبريت دوم گرفت.
جمله اش را تمام كرد:
- "...بدون كه سيگاري شدي!"
خنديديم؛ خنده اش رفت پشت ِدود غليظ اولين پك كه صورتش را هم از من گرفت.
آخرين جرعهء چاي صبحانه كه از ته ليوان سرازير شد روي زبانم، ديدم شانزده سال است بعدِ صبحانه به او فكر مي‌كنم.

- کتایون آموزگار

2 نظر

z.nadi, جمعه, 10/23/1390 - 23:42

سلام ,ببخشید این متنو خیلی دوس داشتم, اما خط اخرش سؤال بر انگیز بود واسم, یعنی 16 ساله که بخاطر حرف اون فرد, بهش فکر میکنه بعد از هر صبحونه؟ یا اینکه 16 ساله که واسه خاطر سیگار کشیدنش به فکر حرف اون فرد میفته و حرفشو یادش میاد؟

وحید, شنبه, 10/24/1390 - 21:03

وقتی هر روز بعد از صبحانه دلت سیگار بخواد‏ یعنی سیگاری شدی. اما هر وقت هر روز بعد از صبحانه یاد کسی بیفتی معنیش اینه که عاشق شدی.