«از عطر لحظه های تو پیداست ای امام
رازی نهفته است در این حج ناتمام
پایان این سفر به کجا می رسد مگر
ای آفتاب! پلک دلم می پرد مدام
دیشب دو غنچه آمده بودند سوی او
با اشک خیره ماند به لبخند هر کدام
فرمود روز وصل رسیده است، مادرم
فردا مرا دوباره صدا می زند به نام
ای مادر! ای تبسم دریای بی نشان
ای آفتاب! ای پدر مهربان سلام
ای عشق سربلند! چه کردی که مهر و ماه
می ایستد مقابل نامت به احترام
می شد به سرفرازی بر نیزه فکر کرد
وقتی نماز آینه ها پر شد از قیام