شاعرانه‌ها


22
ارديبهشت
1391
وحید

زندونی

«کجایی که تنهایی و بی کسی، با من آشنا کرده حس غمو
ببین داغ دوری از آغوش تو، به زانو درآورده احساسمو

همه فکر و ذکرم شدی و هنوز، داره آب میشه دلم پای تو
ببین قفل لبهای من وا شده، منو قصه گو کرده چشمهای تو

خیالم رو از عمق دلواپسی، تا رویای بوسیدنت می برم
سکوت شبو گریه پر می کنه، شبهایی که از خواب تو می پرم

نشد قسمتم باشی و پیش تو، به لبخند هر روزت عادت کنم
منو محو چشمهای مستت کنی، تو رو مثل کعبه عبادت کنم

من این کنج زندون ماتم زده، تو بیرون از این جا تو رویای من
من این گوشه جای تو غم می خورم، تو بیرون از این میله ها جای من

12
ارديبهشت
1391
وحید

مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

«ز کوی میکده دوشش به دوش می‌بردند
امام شهر که سجاده می‌کشید به دوش

دلا! دلالت خیرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش»

- حافظ شیرازی

02
ارديبهشت
1391
وحید

گو خلق بدانند که من عاشق و مستم

گو خلق بدانند که من عاشق و مستم
آوازه درستست که من توبه شکستم

گر دشمنم ایذا کند و دوست ملامت
من فارغم از هر چه بگویند که هستم

ای نفس که مطلوب تو ناموس و ریا بود
از بند تو برخاستم و خوش بنشستم

از روی نگارین تو بیزارم اگر من
تا روی تو دیدم به دگر کس نگرستم

زین پیش برآمیختمی با همه مردم
تا یار بدیدم در اغیار ببستم

ای ساقی از آن پیش که مستم کنی از می
من خود ز نظر در قد و بالای تو مستم

شب‌ها گذرد بر من از اندیشه رویت
تا روز نه من خفته نه همسایه ز دستم

01
فروردين
1391
وحید

سالی که بی نگاه تو تحویل می شود

«زلفت اگر نبود، نسیم سحر نبود
گمراه می شدیم نگاهت اگر نبود

مهر شما به داد تمنای ما رسید
ورنه پل صراط، چنین بی خطر نبود

تعداد بی نظیریِ تان روی این زمین
از چهارده نفر به خدا بیشتر نبود

پیراهن، اشتیاق نسیمانه ای نداشت
تا چشم های حضرت یعقوب تر نبود

بی تو چه گویمت که در این خاک سرزمین
صدها درخت بود ولیکن، ثمر نبود

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای!؟
ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای!؟

این جشن ها برای تو تشکیل می شود
این اشک ها برای تو تنزیل می شود

11
اسفند
1390
وحید

خيابان خوابها

باز بـــوی باورم خـــــاکستریست
واژه هـــای دفتــرم خاکستریست

پیش از ایــنها حـــال دیگر داشـتم
هرچــه میگفتند بـــــاور داشــتم

مــا به رنگی ساده عادت داشتیم
ریشـــه در گنـــج قناعت داشتیم

پیرهـا زهــر هـلاهــل خـورده انــد
عشق ورزان مـهر باطل خـورده اند

باز هم بحث عقیل و مـرتضی ست
آهن تفتــیده ی مــولا کجـــــاست

نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است

با خــــودم گفتم تو عاشق نیستی
آگـــــه از ســــرّ شقـــایق نیستی

08
اسفند
1390
وحید

عطر لبخند تو

«جهان کوچک من از تو زیباست
هنوز از عطر لبخند تو سرمست

واسه تکرار اسم ساده‌ی توست
صدایی از من عاشق اگر هست»

19
بهمن
1390
وحید

رسواترین

رسوا می‌کند مرا
نام تو که بی‌اختیار بر لبانم جاری می‌شود

رسوا می‌کند مرا
چهره تو که در نگاهم مجسم می‌شود
و خیره می‌کند مرا به دوردست‌ها

رسوا می‌کند مرا
یاد تو که می‌برد مرا به روزهای با هم بودن
و رها می‌کند مرا چونان مجسمه‌ای سنگی در میان جمعیت

باشی یا نباشی
رسواترینم برای تو

Pages

Subscribe to RSS - شاعرانه‌ها