داستان‌های کوتاه


27
دى
1390
وحید

پرسه در حوالی زندگی

آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود. اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند: پاريس خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود. گفتم حرف اش را هم نزنيد. بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند.

24
دى
1390
وحید

سنگتراش

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!

23
دى
1390
وحید

صبحانه

بعدِ صبحانه ابروهايش بالا رفت. دنبال كيفش روي صندلي كناري گشت. درش باز بود. پاكت سيگارش را درآورد.
با چشمهاي مهربان تعارف كرد:
- سيگار؟
ماتِ اداهايش، لبخند زدم:
- نه!
يكي گذاشت كنار لبش. گوشهء ديگر لبش گفت:
- " هر وخ بعد ِ صبونه دلت سيگارخواس،..." -"خــواس" را كشيده و دلبرانه گفت. ـ
كبريت زد؛ نگرفت.
كبريت دوم گرفت.
جمله اش را تمام كرد:
- "...بدون كه سيگاري شدي!"
خنديديم؛ خنده اش رفت پشت ِدود غليظ اولين پك كه صورتش را هم از من گرفت.

12
آبان
1390
وحید

ببخشید شما ثروتمندید؟

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.
پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود.
گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»

28
مرداد
1390
وحید

نگین

ظهر تابستون؛ کلافه؛ کولر ماشین روشنه؛ ضبط روشنه؛ یه آهنگ از جرج مایکل داره پخش میشه. چشمم به چراغه و ذهنم با جرج. تو هپروت خودمم که یکهو یکی میزنه به شیشه. نگاه می کنم. دخترکی معصوم در این گرما آفتاب صورت نازش رو سوزونده. فکر کردم گداست یا از اینا که آدامس می فروشه. چند بار زد به شیشه. فکر کردم می خواهد آدامس بفروشه. شیشه رو دادم پایین. با عصبانیت پرسیدم: "چی می خوای؟" یهو بچه یه بغضی کرد؛ یک قدم رفت عقب. دوباره آرومتر گفتم: "چی می خوای؟" زل زد به چشمام؛ با یه لبخند گفت: "خاله! این نگینا که به موهات زدی چقدر قشنگه." بغض گلوم رو گرفته بود. تو اون وضع چراغ سبز شد. می خواستم بگم: "خاله جون!

07
تير
1390
وحید

گپ

- نویسنده: کامران نجف زاده

دوباره دعوایشان شده بود. مرد اصلا حرف نمی زد. زن می گفت: "آخه نمیگی من چه طور باید خرج خونه رو دربیارم؟ ببین دستام رو. ببین عروست شده نظافتچی خونه همسایه ها."

مرد جواب نداد. زن چادرش را کشید جلوتر. دوباره زیرچشمی به اطراف نگاه کرد .

کسی نبود. جری تر شد. گفت: "این هم از شازده بزرگت که می گفتی درس خونه. آقا دو تا تجدید آورده. تازه می گه همه معلم خصوصی دارن؛ منم می خوام."

مرد ساکت شد. زن خندید و گفت: " یه خبر خوب هم دارم. برای نرگس خواستگار پیدا شده. کاش بودی و می دیدی ...."

07
تير
1390
وحید

چشمهایش

یکی از چشمهاشو بست و به اطراف نگاه کرد. بعد چشمشو باز کرد و اون یکی رو بست و دوباره با یک چشم نگاهی به دور و بر انداخت. وقت زیادی نداشت. زودتر باید تصمیم می گرفت.

*****

پول رو گذاشت روی میز حسابداری بیمارستان.
- همسرم کی عمل می شه؟
- همین امروز عصر.

*****

چند ساعتی بود که از اتاق عمل بیرون اومده بود. اولین چیزی که بعد از باز کردن چشمهاش دید، چهره مهربون شوهرش با یک چشم پانسمان شده بود.
- چشمت چی شده؟
- تو که باشی، دنیا با یک چشم هم قشنگه.

چند اتاق اون طرف تر، توی اتاق عمل داشت پیوند قرنیه انجام می گرفت.

Pages

Subscribe to RSS - داستان‌های کوتاه