- نویسنده: کامران نجف زاده
دوباره دعوایشان شده بود. مرد اصلا حرف نمی زد. زن می گفت: "آخه نمیگی من چه طور باید خرج خونه رو دربیارم؟ ببین دستام رو. ببین عروست شده نظافتچی خونه همسایه ها."
مرد جواب نداد. زن چادرش را کشید جلوتر. دوباره زیرچشمی به اطراف نگاه کرد .
کسی نبود. جری تر شد. گفت: "این هم از شازده بزرگت که می گفتی درس خونه. آقا دو تا تجدید آورده. تازه می گه همه معلم خصوصی دارن؛ منم می خوام."
مرد ساکت شد. زن خندید و گفت: " یه خبر خوب هم دارم. برای نرگس خواستگار پیدا شده. کاش بودی و می دیدی ...."