تازه ترین اظهار نظرها

08
بهمن
1390
آشنای غریب

عشق میراث پدر علیه السلام است

پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی گردن کج نکنم. و گفته است که زخم

در پهلو و تیر در گرده ، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان. زیرا درد است که مرد، می زاید و زخم

است که انسان می آفریند.

پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست. پس زخم هایت را گرامی دار. زخم های کوچک را

نوشدارویی اندک بس است ، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد، و هیچ

نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.

او که نامش خداوند است.

پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر.

02
بهمن
1390
وحید

روزهای ماه

ماه‌های مرا دو روز بیشتر نیست: یک روز با تو و یک روز بی تو. روز اول یک لحظه و روز دوم یک قرن طول می کشد.

28
دى
1390
آشنای غریب

رنگین پوست؟؟؟!!!

این شعر رو یه پسر بچه آفریقایی سروده که کاندیدای شعر برگزیده 2005 هم شده:

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم
و تو، آدم سفيد
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي
و وقتي مي ميري، خاکستري اي
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟

27
دى
1390
وحید

پرسه در حوالی زندگی

آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود. اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند: پاريس خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود. گفتم حرف اش را هم نزنيد. بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم. حالا كلوديا - همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد؛ بچه ها كفش و لباس ندارند؛ يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند.

پرسه در حوالی زندگی، روایت مصطفی مستور

27
دى
1390
آشنای غریب

لیلی

خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.
ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان گفت...: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.

آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد...

27
دى
1390
آشنای غریب

نه تو می مانی و نه اندوه...

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصّه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

26
دى
1390
آشنای غریب

golden globe در دستان فرهادی

سینمای فرهادی رو همیشه دوست داشتم، تمام فیلمهایی که کارگردانی کرده "از رقص در غبار" تا فیلم فوق العاده ی "جدایی نادر از سیمین" و فیلمهایی که نویسندگی فیلمنامه را بر عهده داشته مثل "ارتفاع پست" ، "کنعان" و... اما جدایی نادر از سیمین چیز دیگه ایه، فیلمی که می شه بارها دید و خسته نشد... بالاخره بعد از بردن 52 جایزه مختلف امروز صبح جایزه golden globe رو هم از آن خودش کرد تا ثابت کنه لیاقت بهترین ها رو داره. استحقاق بردن اسکار رو هم داره. از صمیم قلب آرزو می کنم این اتفاق برای این فیلم بیافته.

Pages

Subscribe to وبگاه وحید دانشمند RSS